چرا حاج همت در پوتين بسيجي آب خورد؟
چرا حاج همت در پوتين بسيجي آب خورد؟
حاج ابراهيم همت همان ژنرالی است که روزگاری در سپاه 11 قدر بیش از ده هزار نیروی بسیجی و پاسدار تحت امر او بودند. اينكه فرماندهاي در اين جايگاه بگويد: «من در پوتين بسيجيها آب ميخورم» چه نكتهاي ميتواند داشته باشد؟
اول بار هر كس از خودش ممكن است بپرسد چرا؟ وقتي ليوان هست اين كار غير بهداشتي را انجام داد؟ آيا ميخواست خودش را جلوي ديگران عزيز كند؟ آيا ميخواست بر نفس خود غلبه كند؟
به طور قطع دليل ديگر اين كار ميتواند اين باشد كه بسيجيها عشق من هستند و نبايد كسي آنها را تنبيه كند. به هر حال اين كار ايشان در يك زمان و مکان خاص تاثير بسيار بالايي در روحيه بسيجيان داشته است.
اصل ماجرا چه بود؟
راوي كه خود يك بسيجي است، ميگويد: محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبتهای حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچهها. تو همین اوضاع پچ پچی توجهها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجیهای کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت میکرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر میداد که ساکت شود و به صحبتهای فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمیکرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً میخواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمیترسد. خلاصه فرمانده دسته یک، برخوردی با این بسیجی کرد و همهمهای اطراف آنها ایجاد شد.
سرو صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبتهایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم میکنیم».
حاج ابراهيم همت همان ژنرالی است که روزگاری در سپاه 11 قدر بیش از ده هزار نیروی بسیجی و پاسدار تحت امر او بودند. اينكه فرماندهاي در اين جايگاه بگويد: «من در پوتين بسيجيها آب ميخورم» چه نكتهاي ميتواند داشته باشد؟
اول بار هر كس از خودش ممكن است بپرسد چرا؟ وقتي ليوان هست اين كار غير بهداشتي را انجام داد؟ آيا ميخواست خودش را جلوي ديگران عزيز كند؟ آيا ميخواست بر نفس خود غلبه كند؟
به طور قطع دليل ديگر اين كار ميتواند اين باشد كه بسيجيها عشق من هستند و نبايد كسي آنها را تنبيه كند. به هر حال اين كار ايشان در يك زمان و مکان خاص تاثير بسيار بالايي در روحيه بسيجيان داشته است.
اصل ماجرا چه بود؟
راوي كه خود يك بسيجي است، ميگويد: محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبتهای حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچهها. تو همین اوضاع پچ پچی توجهها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجیهای کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت میکرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر میداد که ساکت شود و به صحبتهای فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمیکرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً میخواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمیترسد. خلاصه فرمانده دسته یک، برخوردی با این بسیجی کرد و همهمهای اطراف آنها ایجاد شد.
سرو صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبتهایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم میکنیم».
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۲/۲۵ ساعت 22 توسط عاشق امام رضا
|